در کتاب احتجاج، از اعمش و او از سالم بن ابی الجعد روایت می کند که: یکی از رفقای ما گفت: در مدینه به حضور امام حسن علیه السلام رفتم، و عرض کردم :ای پسر رسول خدا! سرهای ما را در گریبان ذلّت فرو انداختی، و ما جمعیت شیعیان را غلام و برده دیگران ساختی، و هم اکنون یک نفر برای تو باقی نمانده است» امام حسن علیه السلام فرمود: برای چه، چنین کردم؟ گفتم :برای اینکه زمام امور خلافت و رهبری را به این طاغوت (معاویه) تسلیم کردی .امام حسن علیه السلام فرمود: وَاللهِ ما سَلَّمْتُ الاَمْرَ اِلَیْه الّا اِنی لَم اَجِدْ اَنصارا، وَلَو وَجَدْت اَنصاراً لَقاتَلْتُهُ لَیلی وَ نَهاری حتّی یَحْکم اللهُ بَیْنی و بَیْنه … «سوگند به  خدا من زمام خلافت را به معاویه تسلیم نکردم، مگر اینکه من برای خود، یارانی نیافتم، واگر من یارانی داشتم، قطعاً شب و روزم را با معاویه می جنگیدم، تا خداوند بین من و او حکم کند، ولی من مردم کوفه را شناختم، و آنها را آزمودم، دریافتم که با همیاری آنها نمی توان فسادی را اصلاح کرد(و با دلو آنها نمی توان به چاه رفت) چرا که آنها در گفتار وکردارشان بی وفا و بی تعهد هستند، آنها با همدیگر اختلاف دارند، خودشان به ما می گویند :«اِنَّ قُلُوبهم مَعَنا و اِنَّ سُیُوفَهُم لَمَشهورَهٌ عَلَیْنا« دلهایشان با ما است، ولی شمشیرهایشان برای جنگ با ما، برهنه و آماده است» .آن شخص افزود: امام حسن علیه السلام که مشغول گفتن این سخنان با من بود، ناگهان دیدم، خون از گلویش فرو ریخت، در همین هنگام طشتی طلبید، طشت حاضر کردند، آن قدر خون از گلوی او آمد که طشت پر از خون شد. عرض کردم: ای پسر رسول خدا! این خونها چیست؟ تو را رنجور و دردمند می نگرم! فرمود: «آری، این طاغوت ستمگر )اشاره به معاویه) کسی را مأمور نمود مرا مسموم کند. «فَقَد وَقَعَ عَلی کَبَدی فَهُوَ یَخْرُجُ قِطَعَا کَما تَری «آن زهر بر جگرم رسید، و این پاره های جگر من است. چنانکه می بینی بیرون می آید» .عرض کردم «:آیا خود را مداوا و درمان نمی کنی؟» فرمود«: او دوبار مرا زهر داد، و این بار سوم است، که دوائی برای درمان آن نمی یابم.»

انوار البهیة، شیخ عباس قمی، ص 126- 128